تبليغاتX
قصر یخی

قصر یخی

ای کاش میشد از جنس بلور بود...

ای کاش میشد از رنگ بهار بود...

ای کاش میشد خدا را در آغوش

                       گرفت...

ای کاش میشد بر لب موج بوس 

زد...

ای کاش میشد  عشق را دوست

                        داشت..

ای کاش میشد  از تنها یی جدا

                        شد....

 ای کاش همانظور که کشته ی لبخندت شدم٫ مرده ی  اشک هایم

میش دی!!

 ای کاش همانطور که عاشق  و جودت شدم .. معشدقه ام میشدی!!

ای کاش می شد با کسی درد و دل کرد...

حیف کسی نیست که حوصله ی درد و دله دیگری را داشته

باشد....

همه با درد دل خودشان به خود میچنگند و وقتی نمی ماند که...

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 4:28 PM توسط روح| |


نمی پرسی اماخودم میگویم

حالم ؟؟؟

حالم خوب است... دقایقم میگذرند به سختی و میبرند تمام احاساتم را و باقی میمانم... خالی از

عشق و پر میشوم از سکوت . سکوت هایی که نام  تو را به خود گرفته اند.

زمان میگذرد و عمرم هم.....

راستي كي زمان من و تو گذشت ؟ اصلا روزها از كجا

رفتند كه نفهميدم ؟ از كجا گذشت ؟ همان آب نيم وجبي

نبود كه از سرمان گذشت ؟

نمی دانم دیگر چند روز است که دوریت را به دوش

کشیده ام  اما هرروز روزی هزار بار با  باور دوریت می

افتم و می افتم و می افتم  و انقدر می افتم که  دیگر

نمی دانم با این همه افتادن هاچه کنم؟؟

غم مثل بختک بر روی تنه ی روزگارم افتاده و با اندوه و

اشک خوشبختی هایم را خفه میکند و هر روز و جودم را از

نبودنت  پر میکند...انقدر پر که روزی خالی شوم از خودم.

با همه ی این هزار بار افتادن ها بزرگ شدم... دیگر به دنبال حوس های کودکی ام  زنگ در

هر خانه را نمی زنم  و در نمی روم...

اونقدر بزرگ شدم که بایستم و بگویم ببخشید...

                                                         ببخشید.....

                                                                         اشتباه کردم!!!

بزرگ شده ام .. خیلی ... درست مثل سکوت هایم..

                                                           مثل تو......!!!

دیگر نیستی که ببینی  حال و روزم را... نیستی که بشنوی حسرت صدایم را... اونقدر خواستی

ازم دور شوی تا روزی میان اشک هایم گم شوی!!

حالم خوب است ... بهتر از انکه بخواهم بگویم  ...انقدر خوب است که دلم به حال خودم

میسوزد و تمام میشود...

شاید حالم همان باشد که میخواستی.!!!

به  راستی این بود رسم روزگار؟؟؟ تو خواستی یا...؟؟؟؟؟؟

این وست من گناه کار بودم که در آتش بودن و نبودن باید می سوختم؟؟؟؟؟؟؟؟


راستی دوستان امیدوارم از قالب جدید قصر خوشتون بیاد.....

راستی نظر یادتون نره!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 4:31 PM توسط روح| |


اول از هرچی سلام.......

نمی دونم چطور شروع کنم....دیگه خسته شدم از واژه های تکراری......

از کلماتی که هیچ حسی درونشون نیست........ اما حیف که هیچ  راهی جز استفاده مجدد

از این کلمات نیست.......

راستی دربی هم برگزار شد...     دوباره مساوی.دوباره یه بازی که مثل لالایی بود.....

من که نیمه اول از دیدن این بازی خوابم برد!!!!!!!!!!!!!!بس که کسل کننده بود.......

نیمه دوم خوب شد اما باز ۱.۱شد...فکر کنم که دیگه همه از این نتیجه خسته شدن.....

بیخیال...این بازی ارزش حرص خوردن را نداره.

.....راستی دیگه پشیمون شدم....دیگه همکار نمی خوام.....(البته این خواسته از ته دلم نیست)

ولی چکونم که مجبورم دوباره تنها به کارم ادامه بدم.....



خستـــــــــــــــــه گی هـــــــــــــایم را نخواهی دید ...نمی توانی اما خسته ام!

            

      چيزي مرا به قسمت بودن نمي‌برد 
     از واژه‌ی دو وجهي تكرار خسته‌ام 
     من بی رمق ترين نفس اين حوالی ام 
     از بودن مكرر بر دار خســته‌ام
     من با عبور ثانيه‌ها خرد مي‌شوم      
    از حمل اين جنازه ی هشيار خسته‌ام... 
 
             
                                 
   
 

                                                   

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:41 PM توسط روح| |


سلام به همه ........

چراغها را خاموش کنید...

میخواهم آسوده سر برزمین بگذارم....

غریبه اگر می خوای به خواب من بیای

نامم را کمی آرامتر به صدای آور

بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرین دست و پازنم

ازمن نگیررآن لحظه های خوش را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقدهشود

نگذار حسرت یه نگاه تو در درون دلم شعله بیفکند...

اینا از یکی از بهترین دوستام به یادگار مونده........

اما حالا می خوام اینو بگم که برگرد بی تو دارم به پایان میرسم.....

برگرد نگذار بی تو این جاده رو به پایان برسونم.....

نگذار وقت رفتن مثل حالا در غربت تمام باشم....

بگذار یک بار دیگر در اغوش تو جون بگیرم و به پرواز ادامه بدم.....

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کس کسی رو اینجوری دوست نداشت.......

تورو به خدا برگرد


راستی عزیزانم......

بازم انگار غم گین شدم.منو ببخشید.!!!

نمیدونم شاید قصر یخی دوست نداره کلیدش و کسی دیگه ای داشته باشه.....

یا شاید شما دوست نداری کلید اونو داشته باشید....

تا حالا که کسی نخواسته هم کار من بشه!!!!

هنوزم ما منتظر یه هم کاریم....

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 6:14 PM توسط روح| |


سلام به همه دوستان گلم.....

من دوباره برگشتم ...خوشحالم که یک بار دیگر نوشتن رو شروع می کنم....

البته خیلی سخته ولی ممکنه...

قبل از اغاز بهتره از اونایی که تو نبودن من به منن لطف داشتن تشکر کنم...

واز دست اونایی که نیومدن خیلی اصبانیم

قول می دم تلافی کنم...

وحالا اگه می نویسم فقط بخاطر یکی از بهترین دوستانم بود که ازمن خواست

این کار را ادامه بدم...واین قصر اب شده را دوباره مثل اول شاید هم بهتر از اول بسازم...

راستی من یه همکار می خوام...هر کسی که می خواد در قصر یخی شروع به نوشتن کنه...

خبرم کنه ....فکر نکنید خیلی اسون هم کار می پزیرما!؟؟؟؟؟؟؟؟

بلخره این قصر۲سالس ......

اوه ببخشید سرتونو درد اوردم.....

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 6:8 PM توسط روح| |


آری نمیدونم چه بگویم....دیگر کلمات یاریم نمی کنند

دیگر هیچ کس در این راه بی انتها یاریم نمی کند....

دیگر هیچ ندارم که ببازم ....

دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست....

امروز داشتم به نوشته های قبلی نگاهی می کردم

سری هم به دوستام زدم..دیدم همه رفته اند و اندک باقی مانده اند...

دلم برایشان تنگ شده است.....کاش راهی برای تماس با انها داشتم....

حال دیگر مجالی برای ادامه ندارم  حالا از ان قصر یخی فقط چند تکه یخ و قصری بر باد رفته باقی مانده

حالا از آن همه امید فقط دلسردی وناامیدی باقی مانده....

دیگر منی دانم با چه امیذی ادامه بدم....

میروم تا شاید دیگران جای منو بگیرند

می روم چون می دانم کسی منتظر من نیست

حالا دیگر فقط پایان است.وقت رفتن...

وقت پایان زندگی در این قصر یخی

یا شاید ویرانه گل آلود...

اگر کسی من برایش مهم بودم

میتواند با ایمیل یا ایدی با من تماس بگیرد

واگر نه...که...

بای

حال رفتم...بدان بی تو برگشتی ندارم..

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 6:3 PM توسط روح| |