قصر یخی
اری می نویسم کفش روزگار پایم را می زند .... می نویسم تا چشمانم در وقت تظاهر به دورنگی بخوابند.... اری باز این دلم حوص درد ودل دارد ....اما خوب می داند که کسی نیست که به او گوش کند... خوب می داند که تنها یارش خیلی زود او را فراموش کرده.....دیگر نمی داند چه کند... حال تنها میراثی که شب برای او اورده فقط سکوت است... می نویسم بگزار چشمانم ذوب شوند.!!!!! چه مغرورانه این دل اشک ریخت .. چه مغرورانه تو او را ترک کردی ... چه مغرورانه تورا به جاده ها سپرد.... ای کاش برای یکبار غرورم را می شکستم. کاش وقتی برای آخرین بار تورا در آغوش گرفته بودم غرور را شکسته بودم و می گفتم چقدر دوست دارم... عید شما میارک امیدوارم ساله خوبی داشته باشید.... وتمام آرزوهای شما براورده شود....






