تبليغاتX
قصر یخی

قصر یخی

یاد اولین روز دیدار در زیر تازیانه بی رحم باران چه زیبا بود....

در آن روزعهد بستیم کههمیشه به هنگام باران  یاد اولین روز دیدارمان را درخاطرمان زنده کنیم

امروز من در کوچه های نمناک غربت به زیر باران یاد تو می کنم.

آری باران.... ببار باران واین تن خسته ام را بشوی واین خسته گی را همراه با تمام خاطراتش بشوی

وبا خود ببر....

تا شاید این دل خسته ام زرهای آرام بگیرد...

کاش می شد این دل زخم دیده ام لحظه ای آرام بگیرد

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 5:6 PM توسط روح| |


دیگه از واژه های قدیمی و خسته کننده خسته شده.....دیگه نمی خوام با سلام شروع کنم

امروز همش فکر می کردم یه چیزی رو جا گذاشتم .

هر چی فکرکردیم و خودمونو گشتیم نفهمیدیم....

تازه فهمیدم که دلم رو پیشه یکی جا گذاشتمحتما میگید اینکه خوبه دیگه گریت برای چیه!!!

اخه نمی دونید کاش پیش کسی بود که قدرش رو می دونست

اخه طرف انقدر نفهمه که نگو..میترسم بشکوندش.

آخه یکم هواس پرته.....

پریروز بین ما هرچی بود تموم شد اما نفهم.دیونه دلم رو پس نداد...

نمی دونید زندگی با دل در اسارت چقدر سخته....

دلم برای دلم می سوزه

اخه یکی بگه احمق دیونه ی........................اخه چرا دلت رو به اون دادی

که حتی نمی فهمه عشق چیه!!!!!

آخه نمی دونید طرف انقدر نفهمهد که هر وقت واژه عشق رو به کار می بردم بیچاره

می هنگید

کاش میدانست چیست؟؟؟؟؟؟ انچه از چشمان من تا عمق وجودش جاریست.....

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 6:6 PM توسط روح| |


عشق چیست؟؟؟؟؟

با نگاهی آغاز می شود با لبخندی به دل می نشیند و با بوسه ای به اوج می رسد و با قطره اشکی به پایان می رسد

عشق اگر سرد بود چرا مرا سوزاند؟اگر آتش بود چرا آرامم کرد؟ اگر درد بود چرا شفایم داد؟

اگر شفا بود چرا اندوهم داد؟ اگر کوشنده بود چرا به من جان داد؟اگر حقیقت بود چرا بازیم داد؟

اگرعشق تو جان دهنده بود پس چرا جانم را گرفت؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 5:31 PM توسط روح| |