قصر یخی
آری نمیدونم چه بگویم....دیگر کلمات یاریم نمی کنند دیگر هیچ کس در این راه بی انتها یاریم نمی کند.... دیگر هیچ ندارم که ببازم .... دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست.... امروز داشتم به نوشته های قبلی نگاهی می کردم سری هم به دوستام زدم..دیدم همه رفته اند و اندک باقی مانده اند... دلم برایشان تنگ شده است.....کاش راهی برای تماس با انها داشتم.... حال دیگر مجالی برای ادامه ندارم حالا از ان قصر یخی فقط چند تکه یخ و قصری بر باد رفته باقی مانده حالا از آن همه امید فقط دلسردی وناامیدی باقی مانده.... دیگر منی دانم با چه امیذی ادامه بدم.... میروم تا شاید دیگران جای منو بگیرند می روم چون می دانم کسی منتظر من نیست حالا دیگر فقط پایان است.وقت رفتن... وقت پایان زندگی در این قصر یخی یا شاید ویرانه گل آلود... اگر کسی من برایش مهم بودم میتواند با ایمیل یا ایدی با من تماس بگیرد واگر نه...که... بای حال رفتم...بدان بی تو برگشتی ندارم..



