قصر یخی
نمی دونم چطور شروع کنم.... از کلماتی که هیچ حسی درونشون نیست........ از این کلمات نیست....... راستی دربی هم برگزار شد... من که نیمه اول از دیدن این بازی خوابم برد!!!!!!!!!!!!!!بس که کسل کننده بود....... نیمه دوم خوب شد اما باز ۱.۱شد...فکر کنم که دیگه همه از این نتیجه خسته شدن..... بیخیال...این بازی ارزش حرص خوردن را نداره. .....راستی دیگه پشیمون شدم....دیگه همکار نمی خوام.....(البته این خواسته از ته دلم نیست) ولی چکونم که مجبورم دوباره تنها به کارم ادامه بدم.....
خستـــــــــــــــــه گی هـــــــــــــایم را نخواهی دید ...نمی توانی اما خسته ام!
دیگه خسته شدم از واژه های تکراری......![]()
اما حیف که هیچ راهی جز استفاده مجدد
دوباره مساوی.دوباره یه بازی که مثل لالایی بود.....
چيزي مرا به قسمت بودن نميبرد
از واژهی دو وجهي تكرار خستهام
من بی رمق ترين نفس اين حوالی ام
از بودن مكرر بر دار خســتهام
من با عبور ثانيهها خرد ميشوم
از حمل اين جنازه ی هشيار خستهام...



