قصر یخی
نمی پرسی اماخودم میگویم حالم ؟؟؟ حالم خوب است... دقایقم میگذرند به سختی و میبرند تمام احاساتم را و باقی میمانم... خالی از عشق و پر میشوم از سکوت . سکوت هایی که نام تو را به خود گرفته اند. زمان میگذرد و عمرم هم..... راستي كي زمان من و تو گذشت ؟ اصلا روزها از كجا رفتند كه نفهميدم ؟ از كجا گذشت ؟ همان آب نيم وجبي نبود كه از سرمان گذشت ؟ نمی دانم دیگر چند روز است که دوریت را به دوش کشیده ام اما هرروز روزی هزار بار با باور دوریت می افتم و می افتم و می افتم و انقدر می افتم که دیگر نمی دانم با این همه افتادن هاچه کنم؟؟ غم مثل بختک بر روی تنه ی روزگارم افتاده و با اندوه و اشک خوشبختی هایم را خفه میکند و هر روز و جودم را از نبودنت پر میکند...انقدر پر که روزی خالی شوم از خودم. با همه ی این هزار بار افتادن ها بزرگ شدم... دیگر به دنبال حوس های کودکی ام زنگ در هر خانه را نمی زنم و در نمی روم... اونقدر بزرگ شدم که بایستم و بگویم ببخشید... ببخشید..... اشتباه کردم!!! بزرگ شده ام .. خیلی ... درست مثل سکوت هایم.. مثل تو......!!! دیگر نیستی که ببینی حال و روزم را... نیستی که بشنوی حسرت صدایم را... اونقدر خواستی ازم دور شوی تا روزی میان اشک هایم گم شوی!! حالم خوب است ... بهتر از انکه بخواهم بگویم ...انقدر خوب است که دلم به حال خودم میسوزد و تمام میشود... شاید حالم همان باشد که میخواستی.!!! به راستی این بود رسم روزگار؟؟؟ تو خواستی یا...؟؟؟؟؟؟ این وست من گناه کار بودم که در آتش بودن و نبودن باید می سوختم؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی دوستان امیدوارم از قالب جدید قصر خوشتون بیاد..... راستی نظر یادتون نره!!!!!


