قصر یخی
ای کاش میشد از رنگ بهار بود... ای کاش میشد خدا را در آغوش گرفت... ای کاش میشد بر لب موج بوس زد... ای کاش میشد عشق را دوست داشت.. ای کاش میشد از تنها یی جدا شد.... ای کاش همانظور که کشته ی لبخندت شدم٫ مرده ی اشک هایم میش دی!! ای کاش همانطور که عاشق و جودت شدم .. معشدقه ام میشدی!! ای کاش می شد با کسی درد و دل کرد... حیف کسی نیست که حوصله ی درد و دله دیگری را داشته باشد.... همه با درد دل خودشان به خود میچنگند و وقتی نمی ماند که...
ای کاش میشد از جنس بلور بود...
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
4:28 PM توسط روح| |



