قصر یخی
برای تو هم فرصت ندارد بیش از این من را تاریک نکن . نوری برایم باقی نمانده. لنگر اسم تو هنوز هم به دنبال جای قدم هایم می آید. از سکوتت هم دلگیرم. نه تو را می خواهم نه عشقت را که بوسه دسته سنگینت بر روی صورتم می شود. از زندگی سیر شدم .بگذار با خیال این که می توانم بدون تو زندگی را دوست داشته باشم زندگی کنم از عشق دلبریدم .... بگذار یکبار در زندگی بدون مقدمه خوشحال باشم.
شب خالیست..
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
5:3 PM توسط روح| |



