قصر یخی
انگار همین دیروز بود که تورا با کوله ازغم به جاده سپردم وبرای اخرین بار احساس کردم که تنها نیستم.... آری انگار همین دیروز بود که دست در دست هم سرمست از زندگی به این روزگار می خندیدیم... اما افسوس که این احساسات همه از دست رفته و.... فقط من مانده ام با کوله باری از افسوس....
انگار همین دیروز بود که برای اخرین بار هم دیگر را می دیدیم...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت
5:49 PM توسط روح| |



